.:: راز لذت زندگی

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد.

آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد) آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد) جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد) کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)
  بیشتر بخوانید »   “راز لذت زندگی”



  .:: ثروت موفقیت یا عشق

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت : من شما را نمی شناسم ؛ ولی فکر می کنم گرسنه باشید ، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
  بیشتر بخوانید »   “ثروت موفقیت یا عشق”



  .:: باوری از جنس محدودیت !

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد .

او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه ‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد .

در یک بخش ، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگ تر بود .
  بیشتر بخوانید »   “باوری از جنس محدودیت !”



  .:: لذت از زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
  بیشتر بخوانید »   “لذت از زندگی”



  .:: وزن یک لیوان آب چقدر … ؟

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم
  بیشتر بخوانید »   “وزن یک لیوان آب چقدر … ؟”



  .:: ببر

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
  بیشتر بخوانید »   “ببر”



  .:: بی‌زحمت… مرا اهلی کن!

در این هنگام بود که روباه پیدا شد.

 

روباه گفت: سلام!

 

شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.

 

صدا گفت: من اینجا هستم، ‌ زیر درخت سیب…


  بیشتر بخوانید »   “بی‌زحمت… مرا اهلی کن!”



  .:: داستان بیسکویت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
  بیشتر بخوانید »   “داستان بیسکویت”