حکمت خدا

حکمت خدا

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ | بدون دیدگاه | داستان های روانشناسی | شما هم یکی از 3749 نفری هستید که این مطلب را می خواند.

حکمت خدا به نام خدای بخشنده و مهربان

یک روز شاه ووزیرش نشسته بودند ودرحال صحبت ناگهان شاه که در حال میوه خوردن بودباچاقو انگشتشو برید-وانگشتش خون الودشد-

وزیر گفت شاها ناراحت نباش حکمت خدا بود شاه خشمناک شد ودستورداد اورا به زندان انداختند یکی در روز پس از این ماجراشاه به شکار رفت ودر میان جنگلها ودرختان رفت ورفت تا گم شد-

قبیله ای که در ان نزدیکیها بودند اورا پیدا کرده وبه میان قوم خودبردند-

ازآنجایی که شاه بسیارزیبا بود تصمیم گرفتند اورا برای خدایان خودقربانی کنند ناگهان یکی ازمیان جمع فریادزد که دست نگهدارید مانمی توانیم اورا قربانی کنیم زیرا که زخمی روی دستش است وما نمی توانیم قربانی معیوب ومجروح را تقدیم خدایانمان کنیم.

بدین ترتیب اورا ازاد کردند وشاه به قصر خود بازگشت-

شاه وزیر رافراخواند وگفت ای وزیر من حالا فهمیدم که چرا گفته بودی حکمت خدا بود حالا بمن بگو چه حکمتی در این بود که من تورو به زندان انداختم وزیر گفت حکمتش این بود که من وشما همیشه باهم به شکار میرفتیم وقتی شمارا قربانی نکردند بجای شما من را قربانی میکردند.


حکمت خدا  آیا این مطالب جدید را هم مطالعه کرده اید؟ حکمت خدا

راز لذت زندگی

ثروت موفقیت یا عشق


حکمت خدامنبع: سایت رسمی محمد جانبلاغی
حکمت خدا در پناه حق باشید.

محصولات پیشنهادی ما برای شما که همین الان می توانید تهیه کنید

جدیدترین آموزش برای مدیران، کارآفرینان، مدیران سایت و فروشندگان در این قسمت قرار دارند.

پاسخی بگذارید

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید. ارسال دیدگاه‌ها، فقط برای دوستانی که عضو سایت هستند‌، امکان‌پذیر است..

  ورود به سایت | اگر عضو سایت نیستید از اینجا ثبت نام کنید