.:: داستان مار

۲۸ مهر ۱۳۹۵ | بدون دیدگاه | داستان های روانشناسی | تا کنون 3914 نفر این مطلب را خوانده اند.

داستان مار به نام خدای بخشنده و مهربان

شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری می شود.

عادت نجار این بود که موقع رفتن و تعطیلی دکان، بعضی از وسایل کارش را روی میز بگذارد.

آن شب هم اره کارش روی میز بود.

همینطور که مار گشتی می زد بدنش به اره گیر می کند و کمی زخم می شود.

مار خیلی ناراحت می شود و برای دفاع از خود اره را گاز می گیرد که سبب خون ریزی دور دهانش می شود. او نمی فهمد که چه اتفاقی افتاده و از اینکه اره دارد به او حمله می کند و مرگش حتمی است تصمیم می گیرد برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند و دور اره بدنش را بپیچاند و هی فشار دهد!

نجار صبح که آمد روی میز کنار اره، لاشه ی ماری بزرگ و زخم آلود را دید که فقط و فقط بخاطر بی فکری و خشم زیاد مرده است.

احیانا درلحظه خشم می خواهیم دیگران را برنجانیم بعد متوجه می شویم جز خودمان کس دیگری را نرنجانده ایم و موقعی این را درک می کنیم که خیلی دیر شده،

زندگی بیشتراحتیاج دارد که گذشت و چشم پوشی کنیم از اتفاقها؛ ازآدمها؛ از رفتارها؛ گفتارها؛
به خودمان یاد دهیم که چگونه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ داشته باشیم .

گاهی برو…گاهی بمان.

گاهی گریه کن…گاهی بخند.

گاهی قدم بزن…گاهی سکوت کن…گاهی رها شو.

گاهی ببخش…گاهی یاد بگیر.

شما در این باره چه دیدگاهی دارید؟

دوستدارتان محمد جانبلاغی


داستان مار  دوستان زیادی از مطالعه مطالب زیر استقبال کرده اند  داستان مار

ثروت موفقیت یا عشق

چطور از زندگی لذت ببریم؟

وزن یک لیوان آب چقدر … ؟

راز لذت زندگی

ثروت موفقیت یا عشق


داستان مارمنبع: سایت رسمی محمد جانبلاغی
داستان مار در پناه حق باشید.

محصولات پیشنهادی ما برای شما که همین الان می توانید تهیه کنید

جدیدترین آموزش برای مدیران، کارآفرینان، مدیران سایت و فروشندگان در این قسمت قرار دارند.

شما در این باره چه نظری دارید؟

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید. ارسال دیدگاه‌ها، فقط برای دوستانی که عضو سایت هستند‌، امکان‌پذیر است..

  ورود به سایت | اگر عضو سایت نیستید از اینجا ثبت نام کنید