.:: دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

پیامبر (صل الله علیه و آله) از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان‌ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟»
  بیشتر بخوانید »   “دل عزراییل برای چه کسانی سوخته است؟”



  .:: کشیشی که جهنم را خرید…

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می ‌کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…
  بیشتر بخوانید »   “کشیشی که جهنم را خرید…”



  .:: داستان تفاوت بهشت و جهنم

مردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.

خداوند پذیرفت. او را وارد جایی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
  بیشتر بخوانید »   “داستان تفاوت بهشت و جهنم”



  .:: عقابی در آرزوی پرواز

کوه بلندی و لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. روزی زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد  و برسد به داستان ما!

بر حسب اتفاق تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از آن تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید.
  بیشتر بخوانید »   “عقابی در آرزوی پرواز”



  .:: آینده شما به خودتان بستگی دارد

روزی کشاورزی در مزرعه خود کدو تنبل کاشته بود.موقعی که کدوها در حال نمو بودند

کشاورز ضمن سرکشی خود از مزرعه متوجه یک تنگ شیشه ای می شود که احتمالا

توسط رهگذری به مزرعه پرتاپ شده بود.

کشاورز برای کسب تجربه،کدو تنبل کوچکی را با احتیاط هر چه تمام،طوری که ساقه نرم

آن آسیب نبیند،به درون تنگ می گذارد.
  بیشتر بخوانید »   “آینده شما به خودتان بستگی دارد”



  .:: دوستی های بی سرانجام

اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟

اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه.
کوسه میگه اما یه شرط دارم.
اختاپوس میگه: چی؟

کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.
اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و
میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.
  بیشتر بخوانید »   “دوستی های بی سرانجام”



  .:: لطف خدا

جریان آب ،بازمانده یک کشتی شکسته را به ساحل جریزه دور افتاده ای برد.

او به درگاه خداوند دعا کرد تا او را نجات بخشد…

ساعت ها به اقیانوس چشم دوخت ،تا شاید نشانی از کمک بیابد اما کمکی نبود…

بالاخره ناامید شد و تصمیم گرفت کلبه ای کوچک بسازد…

روزی هنگام بازگشت به کلبه ،پس از جستجوی غذا
  بیشتر بخوانید »   “لطف خدا”



  .:: او یک ناشنوا بود …

چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند… همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند بهشون کمک رسانند… ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زیاد است، که نمی شه براشون کاری کرد… به آن دو نفر گفتند که امکان نجاتتون وجود نداره! و شما به زودی خواهید مرد !!!


  بیشتر بخوانید »   “او یک ناشنوا بود …”



  .:: شکار شیر

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ .

ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ اﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ


  بیشتر بخوانید »   “شکار شیر”



  .:: چطور نگرش مثبت داشته باشیم؟

به این مثال توجه کنید:

فرض کنید زندگی شما مانند یک جاده است و نام این جاده ،جاده زندگی است،اگر به شما بگویند این جاده

پیچ های خطرناک دارد نگرش شما چیست؟

اولین کار که انجام می دهید این است که سعی می کنید با احتیاط رانندگی کنید.

نگرش هر فرد نسبت به جاده زندگی متفاوت است
  بیشتر بخوانید »   “چطور نگرش مثبت داشته باشیم؟”