.:: خودخواه نباشیم!

اسب و الاغی با هم سفر می کردند.الاغ به اسب گفت : “اگر دلت می خواهد من زنده بمانم، کمی از بار من را بردار.” اما اسب به او اعتنایی نکرد. الاغ که نمی توانست سنگینی آن همه بار را تحمل کند، به زمین افتاد و جان داد. آن گاه
  بیشتر بخوانید »   “خودخواه نباشیم!”



  .:: ثروت واقعی چیست؟

مرد خسیسی تمام داراییش را فروخت و طلا خرید.

او طلاها را در گودالی پنهان کرد.

مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلا ها سر می زد و آنها را بررسی می کرد.

تکرار هر روزه این کار؛ یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.

همسایه،یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.

روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلا هایش را نیافت.
  بیشتر بخوانید »   “ثروت واقعی چیست؟”



  .:: پروانه و پیله

\"\"/

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعت ها به تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد . آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده ، و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد .آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ،اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند .
  بیشتر بخوانید »   “پروانه و پیله”



  .:: تله موش

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .».
  بیشتر بخوانید »   “تله موش”



  .:: حکمت خدا

یک روز شاه ووزیرش نشسته بودند ودرحال صحبت ناگهان شاه که در حال میوه خوردن بودباچاقو انگشتشو برید-وانگشتش خون الودشد-

وزیر گفت شاها ناراحت نباش حکمت خدا بود شاه خشمناک شد ودستورداد اورا به زندان انداختند یکی در روز پس از این ماجراشاه به شکار رفت ودر میان جنگلها ودرختان رفت ورفت تا گم شد-
  بیشتر بخوانید »   “حکمت خدا”



  .:: بهشت و جهنم

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.

خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !
  بیشتر بخوانید »   “بهشت و جهنم”



  .:: هیچ سیبی مزه پرتقال نمی دهد

دختربچه کوچکی سیبی را به چهار قسمت برید و یک قسمت آن را در دهان خود گذاشت و جوید.
بعد با تعجب از مادرش پرسید چرا این سیب مزه پرتقال نمی‌دهد؟ بعد تکه‌ای دیگر برداشت و مقابل خود گرفت و صد بار با صدای بلند گفت: \”تو یک پرتقال هستی؟\”
اما باز هم مزه سیب را در دهانش حس کرد و با اعتراض به مادرش گفت: \”چرا این سیب مزه پرتقال نمی‌دهد؟
نکند به جای صد بار باید ده میلیون بار به او بگویم تو پرتقال هستی؟\” و بعد تکه سوم رامقابل خود گرفت و ده میلیون بار با صدای بلند گفت: \”تو پرتقالی بیش نیستی؟\”
سال‌های زیادی گذشت تا ده میلیون بار شمارش به اتمام رسید.
  بیشتر بخوانید »   “هیچ سیبی مزه پرتقال نمی دهد”



  .:: زرنگ باشید!

زرنگ باشید!

من محمد جانبلاغی ساعت ۲ از محل کارم خارج شدم و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستم بروم، تصمیم گرفت با همان ۱۵ هزار تومانی که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورم و راهی شرکت شوم.
  بیشتر بخوانید »   “زرنگ باشید!”



  .:: بذر نیکو

مزرعه داری بود که هر سال بهترین محصولا ت را برداشت می کرد و غلا ت مزرعه او در مسابقات انتخاب بهترین بذرها مقام اول را کسب می کرد و او در طول سال ها جوایز و مقام های زیادی به دست آورده بود.
  بیشتر بخوانید »   “بذر نیکو”



  .:: از مترسکی سوال کردم…

\"از

از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
  بیشتر بخوانید »   “از مترسکی سوال کردم…”