.:: داستان آیا می‌توانی از بُزهایت بگذری؟

روزی مردی راه گم کرد و سر از بیابان درآورد. رفت و رفت تا این‌که گرما چنان او را بی‌حال کرد که از تشنگی و گرسنگی، بی‌رمق بر زمین افتاد. زیر آفتابِ سوزان، در حال جان دادن بود تا این‌که… …
  بیشتر بخوانید »   “داستان آیا می‌توانی از بُزهایت بگذری؟”



  .:: داستان آرامش سنگ یا برگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را برداشت و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت .
  بیشتر بخوانید »   “داستان آرامش سنگ یا برگ”



  .:: داستان آموزنده همسایۀ دزد

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه‌اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه‌اش در دزدی مهارت دارد: مثل یک دزد راه می‌رود،
  بیشتر بخوانید »   “داستان آموزنده همسایۀ دزد”