.:: بی‌زحمت… مرا اهلی کن!

در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم، ‌ زیر درخت سیب…


  بیشتر بخوانید »   “بی‌زحمت… مرا اهلی کن!”



  .:: او یک ناشنوا بود …

چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند… همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند بهشون کمک رسانند… ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زیاد است، که نمی شه براشون کاری کرد… به آن دو نفر گفتند که امکان نجاتتون وجود نداره! و شما به زودی خواهید مرد !!!


  بیشتر بخوانید »   “او یک ناشنوا بود …”